قبل از بیان این مطلب بهتره با نشریه ی علمی اجتماعی مستقل جامعه شناسی ایران آشنا بشید (البته اگه تا حالا آشنا نشدید) که به مدیریت علی طایفی راه اندازی شده و صدها مقاله ی باارزش
جامعه شناسی را در اختیار ما قرار می دهد٬ مطمئن باشید با خوندن مطالب این سایت وقتتون تلف نمیشه و اصلاً ضرر نمی کنید. من شاگرد مبتدی و ناشی جامعه شناسی و شما اساتید محترم و دانشمند، قبل از هر اظهار نظری کلاه خود را با عجله قاضی نمیکنیم و همیشه دید بیطرفانه خود را در مسائل اجتماعی حفظ کرده و در نهایت بهترین تصمیم را برای جامعه ی خود٬ در واقع برای خود می گیریم.
بحث مورد نظرم بررسی دلایل شکست دموکراسی در ایران است.میدونید از زیاده گویی خوشم نمیاد خلاصه داستان اینه:
دکتر میثاق پارسا، استاد دانشگاه دورتمس در گفتگویی با این نشریه بیان می کند که فرهنگ ایرانی مسئول شکست دموکراسی نیست در ایران به دلیل وجود تضادهای درونی و بروز جنگهای خارجی، دولت قوی شده و همین امر امکان نظارت عمومی را بر دولت سلب کرده است. متاسفانه، برخی وجود دیکتاتوری در ایرانِ قرن بیستم را نشانهی فرهنگ دیکتاتورپرست ایرانیان تعبیر میکنند؛ اما آیا فرهنگ ایران دیکتاتورپرست است؟ مسلماً خیر. هرگز چنین نبوده... دیکتاتوری نتیجهی شکست مبارزات مردم برای دموکراسی بوده است. ایران اولین کشور در آسیا و خاورمیانه بود که صاحب قانون اساسی شد. ( 1285 ه.ش، 1906 م)
چیزی که دموکراسی را تهدید میکند فرهنگ نیست؛ متمرکز شدن قدرت در نهاد دولت، تهدید کنندهی دموکراسی است. وقتی کنترل دولت بر مردم زیاد میشود، و در واقع امکان کنترل دولت توسط مردم تضعیف میشود و دولت علیه دموکراسی عمل میکند. مسالهی خاورمیانه و ایران این است که دولتها به تبع ثروت هنگفتی که از فروش نفت در اختیار دارند، به شدت قدرتمند شدهاند؛ لذا میتوانند بخشی از جامعه را با پول همراه خود سازند. بنابراین، عدهای ثروتمند و حامی دولت میشوند و برخی از آنها که از طبقهی فقیر هستند به ابزار سرکوب تبدیل میشوند. وقتی «اسلحه»، «طلای سیاه (نفت)»، «نیروهای سرکوبگر» و «خدا (ادعای نمایندگی خدا)» در اختیار دولت قرار میگیرد، دموکراسی و حقوق بشر محلی از اعراب ندارد همیشه این چهار عنصر مانع دموکراسی بودهاند و متاسفانه دولت در حال حاضر هر چهار ابزار را در اختیار دارد...
متن کامل این گفتگو را اینجا بخوانید.
*چند روز پیش مقاله ای با عنوان بررسی جامعه شناسی انقلاب ها نوشتم که وقتی رفتم سراغ منابع، تازه فهمیدم با چنان عمق بی پایانی از مطالب در این باره طرف شدم که به تلاش و مطالعه ی چند ساله نیاز دارم تا بتونم یه مقاله درست و حسابی بنویسم اما نوشتم٬ یه مقاله ی مبتدی و ناشیانه٬ تا در آینده چیزهایی برای خندیدن به تفکر ناپخته ی خودم داشته باشم (البته به جز مطالب این وبلاگ) اما آقای علی ناظم در حقم لطف کردند و نقدی برای اون مقاله نوشتند و از موضوع جذاب انقلاب ها در برابر نوشته های مبتدی من دفاع شرافتمندانه ای کردند و من به خاطر توجهشون خیلی تشکر میکنم. نقد آقای ناظم را میتوانید در اینجا مطالعه بفرمایید.
...................
برادرم، خواهرم، خیال نکن فقط تماشا می کنم خیال نکن تنها رهایت کرده ام گاه سکوت نشانه ی رضایت نیست نشانه ی حمایت است تا زمانی که حقیقت را بگویید و بدانید چه می خواهید حامیان بیشماری دارید.
................... 
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگ زای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین
احساس می کنم
در هر کنار گوشه این شوره زار یأس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین
(شاملو)
البته کلیشه ای به معنای خوبش! به گفته ی آقای میم.میم (اسم نمی برم و از روش ابتکاری و خلاقانه ی صدا و سیمای برادر ضاد استفاده میکنم و می گویم آقای میم.میم (دقیق ترش میشه میم.میم.ح.میم و برای خنگ های محترم مهندس میرحسین موسوی) هیچکس هم نمی فهمد منظورمون کی بود تا فردا برادران و خواهران معلوم الحال بگویند این بازم جانبدارانه حرف زد) چهارمین سیزده آبان در راه است (برای درک سه تای مهم قبلیش بیانیه ی چهاردهم میم.میم.ح.میم را بخوانید) و قرار است بار دیگر مردم ایران نشان دهند که مبارزه ی صد و سه ساله ی خود را همچنان ادامه میدهند و در مقابل قلدرها و زورگویان جهان هرگز سکوت نمی کنند و مثل همیشه خود رهبری جنبش بیداری ایرانیان را بر عهده دارند نه آقای میم.میم و میم.کاف و دیگران.
ما حق داریم از خودمان دفاع کنیم ما حق داریم نقد کنیم زبان خود را نبندیم و مسلماً در مقابل گرفتن حق نباید از زور و تهدید ترسید. انتقاد سیاسی، انتقاد اجتماعی به معنای مخالفت با حکومت نیست این حقی است که ما به عنوان یک انسان خود به خود داریم و هیچ منافاتی با دین ندارد.
روایت داریم که بالاترین عبادتها اینست که انسان در روبروی امام جائر حرف حق را بزند.
پیامبر اکرم (ص) می فرمایند: جامعه ای پاکیزه نمی شود مگر اینکه ضعیف بتواند حق خود را بدون لکنت زبان از قوی بگیرد. و محوری به نام نقادی حکومت محوری شناخته شده است و صد در صد با اسلام مطابقت دارد. ساختن جامعه به حضور موثر مردم نیاز دارد مردمی که تحت تاثیر القائات سیاسی و اعتقادی و گاه خرافی قرار نگیرند. و ما معتقدیم که ظلمی صورت گرفت و عده ی زیادی به خاطر انتقاد و اعتراض که از حقوق اولیه ی هر جامعه ایست مخالف رژیم و مخالف حکومت معرفی شدند و محاکمه شدند و تک تک ما بارها تهدید شدیم بارها به روشهای مختلف ما را تهدید کردند که مبادا اعتراض کنید که مبادا حرفی بزنید وگرنه هزینه ی سنگینی پرداخت می کنید و این ظلم آشکار است ظلم به حقوق واضح انسان ها و نباید اجازه داد این ظلم ادامه پیدا کند حکومت به مردم ظلم کرد و ما با ظلم مبارزه می کنیم و دوباره تکرار میکنم انتقاد سیاسی و انتقاد اجتماعی به معنای مخالفت با حکومت نیست به معنای اصلاح حکومت است و اصلاح باید توسط خود مردم صورت گیرد.
توصیه میکنم خارجیها (به معنای دقیق کلمه خود ِ خارجیهای استعمارگر نه ایرانیهای در خارج) در کارهای داخلی دخالتی نکنند و تزهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ندهند. چرا که ما خودمان بهتر می توانیم کشورمان را اداره کنیم و راه را از بیراهه تشخیص دهیم حتی اگر نادان ها بر اریکه ی قدرت باشند و شما متأسفانه و شاید خوشبختانه در طول تاریخ امتحان خود را بسیار بد پس داده اید و نهایتش میشه همین افغانستان و عراق و پاکستان و خوب خوبش دیگه هند. پس سنگین تر آنست که سکوت کنید و از ایرانیان نجیب بیاموزید به فکر خود باشید و اما ما ایرانیها همچنان به مبارزه ی خود ادامه می دهیم و اجازه نمی دهیم عواملی از قبیل نفت و گاز و پیروزی در جنگ 8 ساله و دست یابی به انرژی هسته ای و موشک باعث خیالاتی شدن دولتمان شود و با گذشت زمان خود را صاحب همه چیز بداند و فکر کند چون خیلی قوی شده شاید از آسمان آمده و دیگر به مردم عادی نیازی ندارد و می تواند به کارهای اشتباهش ادامه دهد و یاران قدیم خود را با دمپایی و پیژامه زندان حقیر کند و فضای جامعه را با بیست و سی و نجف اینا مسموم کند و زیرزیرکی با خارجیها بده بستان کند و رورواَکی شعار مرگشان را بدهد و مردم همچنان نقش سیاهی لشکر و تماشاچی را بازی کنند. به هر حال ما با کسی دعوا نداریم و خواسته ها کاملاً روشن است اگر روشن نیست بگویید تا روشنتان کنم البته کاملاً دوستانه. ناگفته نماند آنقدرها هم بی انصاف نیستم اگه چیزی به ذهنم رسید از کارهای خوب دولتمان هم قدردانی میکنم.
ماکس وبر٬ جامعه شناسی که نود سال از تاریخ مرگش می گذرد و چند روز پیش در دادگاه جمهوری اسلامی ایران به نحوی محاکمه شد٬ سخنرانی سال 1918 اش را _ چند ماهی پس از بزرگ ترین انقلاب آرمان خواهانه و عدالت طلبانه ی قرن_ در دانشگاه مونیخ این گونه _تلخ و بدبینانه (یا واقع بینانه)_ به پایان می برد:
«...ای کاش می دانستم بر آن عده ای از شما که اکنون احساس می کنند سیاستمدارانی اصیل و پایبند به اصول هستند و از این انقلاب سرخوش اند، در ده سال آینده چه خواهد گذشت؟ چه خوب بود اگر اوضاع همان گونه ای می شد که شکسپیر در غزل صد و دو ترسیم کرده است:
تازه بود عشق مان، پس آن گاه در بهاری
بر آن شدم تا با ترنم هایم به تهنیت عشق بروم
آن هنگام که هزاردستان در آستانه ی تابستان نغمه سر می دهد
و نای خوش نوایش را برای روزهای بهتر ساز می کند
اما چنین نخواهد شد...
سیاست کاری سخت و ملال آور است. هم به ژرف نگری نیاز دارد و هم به شور و عشق. بی تردید همه ی تجربه های تاریخی موید این حقیقت اند که اگر انسان بارها و بارها غیرممکن ها را نمی آزمود، هرگز به ممکن ها نمی رسید. اما برای این کار باید از خصایص رهبری برخوردار بود. بالاتر از آن، باید قهرمان بود، قهرمان به معنای هوشمندانه ی کلمه. کسانی که نه رهبرند نه قهرمان، باید چنان شهامتی را در خود بپرورند که قادر باشند به استقبال ناپایدارترین امیدها بروند. این روحیه هم اکنون نیز لازم است. در غیر این صورت، انسان در رسیدن به ممکن های امروز هم توفیقی نخواهد داشت.
رسالت سیاسی را تنها کسی می تواند به عهده گیرد که هرگز دچار تزلزل نشود؛ هرگز. حتی اگر جهان از دید او چندان احمقانه یا فرومایه بنماید که گمان کند ارزش زحمات او را ندارد، کسی قادر است رسالت سیاسی خود را به انجام رساند که با وجود همه ی اینها بگوید: «به رغم همه ی اینها!»
............
و «به رغم همه ی اینها!»٬ آیا رسالت نه فقط سیاسی و نه فقط اجتماعی و نه فقط انسانی بلکه رسالت آزادی، که بنامش انقلاب کردیم را باید با ترک وطن ناتمام رها کرد؟ حقیقت کدام است؟ مهاجرت خواسته یا مهاجرت ناخواسته؟
عزیزم اشک هایم را که هیچوقت ندیدی هیچوقت فراموش نکن. میدونی من عاشق اینم که هر روز خیابون دراز خونمون تا دانشگاه رو پیاده برم، عمدی پامو بذارم رو برگهای زرد و خشک، عمدی از سرمای دلچسب و بی جون پاییز بلرزم و عمدی دیر برسم تا مجبور شم بدوم دنبال سرویس دانشگاه تا برسم اون بالا که همه ی شیراز و همه خاطره های گذشته رو پایین رها کنم و دلم خوش باشه به بحثی
دلنشین با استاد در مورد مشکلات جامعه ی پایینی که انگار فقط میتونیم از بالا بهتر ببینیمشون و وقتی برمیگردیم پایین نمی تونیم هیچ مشکلی رو حل کنیم. توصیه ی استاد اینه که بهتره فعلاً فقط بیاموزی و به فکر حل کردن چیزی نباشی٬ فقط یاد بگیر دختر جان! میدونید اون آدمی که فکر کرد باید دانشگاه را در بالای یک کوه بنا کند آدم خیلی جالب و دوست داشتنی بوده...
* مقاله در نکوهش روشنفکری نوشته محمد قوچانی٬ دیدگاه های تازه ای در مورد اوضاع روشنفکری در ایران بیان می کند. قابل توجه روشنفکران عزیز!
لطفاْ تخیلی نشوید...
وقتی دانشجو برای آموختن علم روز٬ در دانشگاه مبارزه می کند نتیجه اش میشه تجمع اعتراض آمیز دانشجویان جامعه شناسی دانشگاه شیراز ٬ امیدوارم گزارشگران رسانه های خارجی و گزارشچیان دلسوز و وطن پرست داخلی فکر نکنن چارتا دانشجوی ِ جویای دانش٬ خدای نکرده قصد تغییر حکومت و یا بر هم زدن امنیت ملی را دارند و نه قصد بالا بردن فضای علمی و کیفیت آموزشی را.
* میدونید این جمله خیلی عاشقانه اس: برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نمی باشد...
* یه مقاله تحقیقی درباره انقلاب ها نوشتم قراره توی کلاس ارائه بدم. اینجا میتونید بخونیدش و نظرتونو بگید. در مورد اون جمله بالا هم بهتره زیاد جدی نگیرین تا دوستیمون پابرجا بمونه اما مقاله ای که نوشته ام را لطفاً جدی بگیرید تا دوستیمون پابرجا بمونه.
این هم آفتی است که به جان جامعه ی ما افتاده است و گویا بنا هم ندارد به این راحتی ها دست از سر کچلش بردارد. در نمایشنامه ظرافت گرایان مسخره ، مولیر خیلی ظرافت گرایانه از یک ناهنجاری بزرگ در جامعه پرده برداشته که خلاصش اینه:
مولیر معتقد بود:" کار نمایش به طور کلی نشان دادن ناهنجاریهای مردم و بویژه معاصران است." و باز هم تکرار میکنم صد حیف که ما در ایران بستری مناسب برای نمایش نداریم. موضوع این
نمایشنامه ی کمدی در مورد دو دختر شهرستانیست که میخواهند ادای پاریسی ها را دربیاورند این دخترکان شهرستانی برای اینکه خود را بزرگ و باشعور نشان دهند در سخن گفتنشان از کلمات عجیب و نا متداول استفاده می کنند و خود را در دنیایی خیالی درگیر کلمات و اصطلاحات شیک و روشنفکرانه کرده اند و از تفکر پخته کاملاْ بی بهره اند و ادعای فهم و کمال و مدرن بودنشان سر به فلک میکشد. اجرای موفق این نمایشنامه در پاریس قرن هفده نقشی اساسی در براندازی ظرافت گرایی های نابجا داشت. ظرافت گرایان در جامعه امروز ما به القابی مثل روشنفکر، منتقد، تحصیلکرده، سیاستمدار، متفکر، تحلیلگر، فعال حقوق بشر، فعال اجتماعی، فعال جنبش زنان٬ مبارز و از این قبیل خود را مفتخر کرده اند و البته که تعداد واقعیشان انگشت شمار است و تعداد ظاهریشان بیشمار و شاید بدبختانه روز به روز هم به تعداد ظاهریشان افزوده میشود. اگه خوب نگاه کنیم همین دور و بر هم میبینیمشون به قول مش قاسم ِ سریال دائی جان ناپلئون:دروغ چرا؟ یکیش خود من. که متأسفانه ادعای وبلاگ نویسیمان هم میشود و مدام با نظرات ناپخته و جانبدارانه و کلمات قلنبه سلنبه ای که خودمون هم معنیشو درست نمی دونیم شدیم مایه ی ریشخند نوچه گان حکومت سیاستمدار و اکثر قریب به اتفاقمان هم در تله ای بحث انگیز عقب نشینی میکنیم و در نهایت حاکمان خرسند از این وضعیت گل مَنگلی راه درست و نادرست اقتدارگرایانه شان را فاتحانه میپیمایند.
این داستان هم آفتی است در راه جنبش فکری ایرانیان که حقیقتاً حرکت به سوی آگاهی را کند میکند.
نتیجه گیری این بحث هم با خودتون...
چند روزی میگذرد اما هیچگاه فراموش نمی کنیم که چه بر سرمان آوردند و لازم است باز هم تکرار شود تا هیچوقت فراموش نکنیم چند روز پیش جنبش سبز ایران متولد شد٬ آن را به همه چیز نسبت دادند٬ انقلاب رنگی٬ فریب خوردگان آمریکا و انگلیس٬ صهیونیست٬ خس و خاشاک٬ خوارج٬ مشتی تماشاگر خشمگین فوتبال و هر چه به ذهنشان رسید نامیدند و شرط ادب مقام و منسبشان را فراموش کردند و دیدیم که چه ها کردند. چون دلهای کوچکشان تحمل روبرو شدن با واقعیت انقلاب فکری مردم ایران را نداشت...
جنبش سبز زنده است
سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
کوهها لاله زارن
لاله ها بیدارن
تو کوهها دارن گل گل گل آفتابو میکارن
نه خارم نه خاشاک
سلام مرد بی باک
تنم پاره پاره شد از ضربه های مرد سفاک
من آروم نگیرم اگر هم بمیرم
من ایستاده ام تا رأی خود را پس بگیرم



